واکاوی شکاف میان نظم سنتی و نظام مدرن در تامیناجتماعی
خندان تاجبخش، پژوهشگر حوزه حاکمیت شرکتی نوشت:
جامعه ایران امروز در یک مرحله گذار پرالتهاب و کمنظیر به سر میبرد؛ دورهای که میتوان آن را "برزخ تأمین اجتماعی" نامید. در این وضعیت بغرنج، نهادهای سنتی حمایتگر که قرنها وظیفه مراقبت از اعضای آسیبپذیر جامعه، بهویژه سالمندان و بیکاران را بر عهده داشتند، به تدریج فروپاشیده و تضعیف شدهاند. اما آنچه این گسست را به یک بحران خاموش تبدیل کرده، ناتوانی ساختارهای مدرن تأمین اجتماعی در پر کردن این خلأ تاریخی است. ما شاهد یک جایگزینی ناقص و معیوب هستیم؛ فرآیندی که در آن، نظام بیمهای و حمایتی نتوانسته به وعدههای خود برای ایجاد امنیت خاطر و کرامت انسانی جامه عمل بپوشاند. این یادداشت تلاش دارد تا با کالبدشکافی این تعارض میان سنتِ فرسوده و مدرنیتهی ناکارآمد، ریشههای رنجوری معاصر در دوران سالمندی و مخاطرات دوره بیکاری را روشن کرده و در نهایت، مسیری برای خروج از این وضعیت ناپایدار ترسیم کند. مسئله محوری این است که تاوان این برزخِ سیاستی را امروز میلیونها سالمند و جویای کار با گوشت و پوست خود میپردازند.
واکاوی تعارض؛ تأمین اجتماعی سنتی در برابر خوانش مدرن
برای درک عمق بحران، ابتدا باید ماهیت متفاوت و متعارض دو نهاد "سنتی" و "مدرن" را در حمایت از افراد در برابر مخاطرات زندگی درک کنیم. در نظام سنتی ایران، اصل بنیادین در حمایت از سالمندی، "فرزندسالاری حمایتی" بود. این سازوکار، وظیفه مراقبت اقتصادی و عاطفی از والدین را بهطور مشخص بر دوش فرزندان ذکور میگذاشت. پسران موظف بودند تا پایان عمر، سرپناه، معیشت و بهداشت والدین سالمند خود را تأمین کنند. این یک نظام اخلاقی و عرفی مستحکم بود که با ضمانتهای اجتماعی و فرهنگی قدرتمندی همراه بود و رابطهای مستقیم و بیننسلی را شکل میداد. در مقابل، نظام مدرن تأمین اجتماعی بر مفهومی کاملاً متفاوت بنا شده است: "حمایت نهادی و غیرشخصی". در این سازوکار، این یک نهاد عمومی و بزرگ (دولت یا صندوق بازنشستگی) است که با دریافت حق بیمه در دوران اشتغال، مسئولیت پرداخت مستمری در دوران سالمندی را بر عهده میگیرد. رابطه در اینجا دیگر بین پدر و پسر نیست، بلکه میان فرد و دولت تعریف میشود.
تعارض ذاتی این دو نظام زمانی بروز میکند که جامعه با شتاب از اولی به سوی دومی حرکت کند، اما زیرساختهای اقتصادی، جمعیتی و مدیریتی لازم برای تثبیت نظام مدرن فراهم نباشد. نظام سنتی، غیررسمی اما بهشدت شخصیسازیشده و مبتنی بر انگیزههای عاطفی بود. نظام مدرن، رسمی اما بهشدت انتزاعی، ریاضیوار و وابسته به محاسبات بیمهای و پایداری اقتصاد کلان است. فاجعه از جایی آغاز میشود که اولی در اثر شهرنشینی، تغییر سبک زندگی، کاهش بعد خانوار، گسست نسلی و تضعیف ارزشهای سنتی فرو میپاشد، و دومی نیز به دلیل تورم مزمن، کاهش نسبت پشتیبانی (نسبت بیمهپردازان به مستمریبگیران)، طراحیهای نادرست بیمهای و بیانضباطی مالی توان ایفای نقش جایگزین را ندارد. این شکاف، فضایی خالی و پرخطر میآفریند که گروههای آسیبپذیر را بلعیده است.
سالمندی و بیکاری در خلأ حمایت
نمود عینی این وضعیت برزخی را میتوان بهوضوح در سرنوشت دو گروه عمده مشاهده کرد: سالمندان و بیکاران. در حوزه سالمندی، پژوهشهای میدانی متعدد به وضوح نشان میدهد که نهاد سنتی خانواده تا حد زیادی کارکرد حمایتگری کامل از سالمندان را از دست داده است. امروزه دیگر نمیتوان از فرزندان، بهویژه در شرایط اقتصادی تورمی و شکننده، انتظار داشت که بار کامل معیشت یک یا دو سالمند را به دوش بکشند. این احساس مسئولیت سابق، در میان فشارهای اقتصادی و تحولات فرهنگی، به محاق رفته است. از سوی دیگر، نظام بازنشستگی به عنوان آلترناتیو مدرن این حمایت، به شدت نحیف و ناتوان ظاهر شده است. در حالی که حقوق بازنشستگی باید جایگزین حمایت از دست رفته خانواده میبود، اما اکنون بهواسطه طراحیهای اشتباه، و از همه مهمتر چالشهای کلان اقتصادی مانند تورمهای مزمن و بالا، ارزش واقعی مستمریها به شدت تحلیل رفته است. نتیجه این فرآیند، پدیدهای است که میتوان آن را "رنجوری نسبی دوران سالمندی" نامید؛ سالمندی که خانوادهاش توان سابق را ندارد و حقوق بازنشستگیاش نیز کفاف یک زندگی آبرومندانه را نمیدهد.
این شکاف در نظام حمایت از بیکاری نیز به شکلی دیگر خودنمایی میکند. در اقتصاد ایران، سازوکار مدرن بیمه بیکاری، پوششی به غایت ناقص و ناکارآمد دارد. دادههای رسمی حاکی از آن است که بیش از نیمی از شاغلان کشور اساساً از هرگونه حمایت در دوران بیکاری محروم هستند. این یعنی میلیونها کارگر و کارمند در بخشهای غیررسمی، پیمانکاری و مشاغل ناپایدار، هیچ رابطه بیمهای برای روزهای بیکاری خود تعریف نکردهاند. از آن سو، برای اقلیتی که تحت پوشش بیمه بیکاری قرار دارند نیز شرایط چندان امیدوارکننده نیست. سختگیریهای اداری و شرایط دستوپاگیر دریافت مقرری، سبب میشود بسیاری از مشمولان، یا کلاً از دریافت آن محروم شوند، یا حمایت بهموقع و کافی به دستشان نرسد. در این میان، نکته قابل تأمل آن است که برخلاف حوزه سالمندی، به نظر میرسد نهاد سنتی (خانواده و شبکههای خویشاوندی) هنوز در دوران بیکاری به طور کامل تضعیف نشده و تا حدی به کمک افراد میآید. این تابآوری نسبی شاید به دلیل ماهیت موقتی و گذرای بیکاری نسبت به سالمندی باشد. با این حال، این یک تکیهگاه پایدار نیست و با تشدید بحرانهای اقتصادی و فرسایش بیشتر پیوندهای خانوادگی، این آخرین سنگرهای حمایت سنتی نیز فرو خواهند ریخت و بحران ابعاد فاجعهباری خواهد یافت.
راهبردهای خروج از برزخ؛ تلفیق خرد سنتی و انضباط مدرن
غلبه بر این وضعیت متناقض و خطرناک نیازمند یک بسته سیاستی چندوجهی است که بدون نادیده گرفتن واقعیتهای اجتماعی، به سمت بازسازی پایههای حمایت اجتماعی حرکت کند. طبق تحلیلهای انجامشده، چهار راهکار کلیدی برای برونرفت از این برزخ بهشرح ذیل میباشد:
۱. اصلاح ساختاری کلان نظام بیمهای و بازنشستگی مبتنی بر واقعیتهای جمعیتی و اقتصادی: اولین و فوریترین گام، پذیرش این واقعیت است که مدل کنونی بیمهای، با پارامترهای فعلی (سن بازنشستگی، نرخ حق بیمه و فرمول محاسبه مستمری)، ورشکسته و ناپایدار است. راهکار، انجام یک اصلاح پارامتریک هوشمند و عادلانه است که ضمن افزایش تدریجی و پلکانی سن بازنشستگی برای نسلهای آینده، ارتباط میان مستمری دریافتی با متوسط حق بیمه پرداختی و نرخ تورم را بهصورت منطقی اصلاح کند. این کار باید با ایجاد یک نظام دو یا چندستونی انجام شود: ستون اول مستمری پایه و حداقلی برای همگان از محل منابع عمومی دولت، و ستون دوم مزایای بیمهای مرتبط با کسورات پرداختی فرد. بدون این اصلاحات ساختاری، هرگونه پولپاشی و استقراض برای پرداخت حقوقها تنها مسکنی موقت و بحرانزا خواهد بود.
۲. طراحی نظام منعطف و سراسری حمایت از بیکاری با محوریت اشتغالپذیری: راهاندازی یک نظام مدرن بیمه بیکاری که از حصار تنگ نیروی کار رسمی فراتر رود، یک الزام است. این نظام باید با ایجاد سازوکارهای تشویقی، مشاغل غیررسمی و پیمانکاری را نیز در بر بگیرد. با این حال، پرداخت صرف مقرری، سیاستی منفعل است. سیاست فعال و صحیح، گره زدن حمایت مالی به فرآیند "اشتغالپذیری مجدد" است. باید سازوکاری طراحی شود که فرد بیکار در زمان دریافت مقرری، ملزم به شرکت در دورههای مهارتآموزی هدفمند متناسب با نیاز بازار کار باشد و در صورت یافتن شغل جدید، نهتنها حمایتها قطع نشود، بلکه یارانه و تسهیلاتی برای تثبیت شغل جدید دریافت کند. این شیوه، فشار منفعل روی صندوق را کاهش میدهد.
۳. بازتعریف و تقویت نهاد خانواده از مسیر توانمندسازی اقتصادی: نمیتوان صرفاً با شعار به بازگشت کارکردهای سنتی خانواده دل بست، اما میتوان با سیاستگذاری هوشمندانه، موانع مدرن پیش روی آن را برداشت. راهکار عملی، ارائه "کمکمعیشت نگهداری از سالمند" بهطور مستقیم به خانوادههایی است که از سالمند خود در منزل مراقبت میکنند. این کمک معیشت که ارزش آن باید معادل هزینه یک مراقب یا کفاف بخشی از هزینههای نگهداری باشد، تداوم نقش حمایتی خانواده را اقتصادی میکند. همچنین میتوان از سیاستهای ترجیحی مسکن برای خانوادههای گسترده مراقبمحور (مانند وامهای بلاعوض نوسازی برای ساخت یک واحد مستقل کوچک در کنار منزل فرزندان) استفاده کرد.
۴. هماهنگسازی الزامات کلان اقتصادی با اهداف نظام تأمین اجتماعی: شاید مهمترین و مغفولترین راهکار، قطع این پیوند شوم است که هر بحران کلان اقتصادی، مستقیماً سفره بازنشستگان و بیکاران را هدف میگیرد. نظام تأمین اجتماعی قربانی تورم، رکود و سیاستهای ارزی و پولی ناپایدار میشود. یک راهکار نهادی، ایجاد یک "شورای عالی ثبات و رفاه" است که در آن وزیر اقتصاد،وزیر رفاه، رئیس کل بانک مرکزی و رؤسای صندوقهای بازنشستگی موظف باشند اثر هر تصمیم کلان اقتصادی بر تراز مالی صندوقها و قدرت خرید مستمریبگیران را پیشبینی و پیش از اجرا، راه جبران آن را مشخص کنند. برای مثال، نمیتوان بدون در نظر گرفتن منبع افزایش مستمریها، دست به سیاستهای شوکدرمانی قیمتی زد. هدف این است که رفاه از یک امر تبعی و هزینهای حاشیهای، به یک مولفه اصلی و پیششرط در هر تصمیمگیری کلان اقتصادی تبدیل شود. تا زمانی که سیاست اقتصادی، رفاه را قربانی اول خود میداند، هیچ نظام تأمین اجتماعی توان پرداخت این صورتحسابهای افسارگسیخته را نخواهد داشت.
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.